Archive for the 'لطیفه' Category



گلی از گلستان سعدی

Published on ۸:۲۵ ب.ظ

درویشی مجرد به گوشه صحرا نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد، ‌ساطان روی [...]


گره گشا

Published on ۳:۲۴ ب.ظ

هم دعا کن گره از کار گشاید بازم هم دعا کن گره تازه نبندد کارم


کمک

Published on ۱۱:۲۸ ب.ظ

وقتی در سن بالا بخوای ادای جوونا رو در بیاری و مثلا درس بخونی چه جوری باید وفتت را تنظیم کنی؟به من کمک می کنید؟


Published on ۴:۱۲ ب.ظ

خدایا بخاطر همه جیز متشکرم آقاصادق دستت درد نکنه…. بجه ها مبارکم باشه، ولی خیلی سختمه تا با این عادت کنم.(شکلک خنده). شما قدر خودتونو بدونید


Published on ۱۱:۵۵ ق.ظ

بچه ها من رفتم تو فاز امتحان اگه خدا بخواد و …… تا یک ماه دیگه خداحافظ..


Published on ۱۱:۲۷ ق.ظ

از دوستان: …… و سرانجام روزی که پیامبر اکرم (ص) از تکیه گاه خویش بر منبر شریف نشست، ناگاه ناله ای سوزناک از آن ستون شنیده شد ، آن چنانکه کودکی را از مادرش جدا کرده باشند و حال مردم از این دلداده ی جدا از معشوق دگرگون شد….. پیامبر مهر از منبر شریف فرود [...]


Published on ۳:۳۱ ب.ظ

شستشوی جان در چشمه سار حقیقت غدیر بر حقیقت طلبان جهان مبارک.


Published on ۵:۰۳ ب.ظ

لطیفه می گویند: ملانصرالدین در قبرستانی عبور می‌کرد، با خود گفت خوبست خود را به مردن بزنم و وارد قبری شوم تا ببینم در قبر چه خبر است، قبری شکافته شده بود، ملا به درون آن رفت و دراز خوابید و خود را به مردن زد. از قضا چند سواره که بر قاطر سوار بودند، [...]


Published on ۲:۱۸ ق.ظ

خروس ها همیشه راست می‌گویند http://www.tebyan.net/Literature


Published on ۴:۵۵ ب.ظ

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟  زن لبخند زد و پاسخ داد: نه [...]