عید غدیر مبارک
مست کن ما را ز عشق حیدر دلدل سوار / در فلک خیل ملک گویند هر دم آشکار لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار ساقیا جامی بده سرشار در عید غدیر / گشت عالم مهبط الانوار در عید غدیر شد معین حجت احرار در عید غدیر / هر زمان بر خوان تو این [...]
مست کن ما را ز عشق حیدر دلدل سوار / در فلک خیل ملک گویند هر دم آشکار لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار ساقیا جامی بده سرشار در عید غدیر / گشت عالم مهبط الانوار در عید غدیر شد معین حجت احرار در عید غدیر / هر زمان بر خوان تو این [...]
بهوش ایدل که میقات است اینجا محل نفی و اثبات است اینجا از اینجا ساز وحدت می شود ساز از اینجا می شود پرواز آغاز از اینجا باید آهنگ سفر کرد یقین خویشتن را بارور کرد محل نیت پاک است اینجا مکان رشد ادراک است اینجا اگر داری سر پیوند با دوست برآر از دل [...]
۱- ناصر داخل پرانتز را خودم اضافه کردم
۲- اصل و کامل این شعر رو هر کدوم دارید لطف کنید ممنون میشم.
سؤال دویدم ودویدم به یک سؤال رسیدم کیه که توی دنیا ماهی می ده به دریا؟ برف و تگرگ می سازه درخت و برگ می سازه؟ به بلبلا آواز می ده به موش دم دراز می ده به آدمها خواب می ده آفتاب و مهتاب می ده جواب تو آسونه خدای مهربونه هر بچه ای [...]
پسرم به گل میمونه دعای فرج میخونه دست میزنیم ما براش شادی بیاد تو چشماش
مه گلگون عذار غم مخور ای دل یقین دنیا گلستان میشود بلبل شوریده آخر سوی بستان میشود خونِ برحقِ شهید عشق، میگوید عیان لانه ظلم وستم از پایه ویران میشود هان مشو نومید ای دلداده شور آفرین آسمان زندگی پر مهر تابان میشود نسترن میگفت با نسرین سحرگاهان به ناز طرف گلشن منظر باد بهاران [...]
نفسم گرفت از این شب، در این حصار بشکن در این حصار جادویی روزگار بشکن چو شقایق از دل سنگ، برآر رایت خون به جنون، صلابت صخره کوهسار بشکن تو که ترجمان صبحی، به ترنّم و ترانه لب زخم دیده بگشا ، صف انتظار بشکن «سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟» تو خود آفتاب [...]
پیر خرد یک نفس آسوده بود خلوت فرموده بود کودک دل رفت و دو زانو نشست مست مست گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟ گفت: هست گفت: که ای خسته ترین رهنورد سوخته و ساخته گرم و سرد بر رخت از گردش ایام گرد چیست برازنده بالای مرد؟ گفت: درد گفت: چه بود ای همه [...]
پیری- جوانی چنین گفت روزی به پیری جوانی که چون است با پیریت زندگانی؟ بگفتا در این نامه حرفی است مبهم که معنیش جز وقت پیری ندانی تو به کز توانایی خویش گویی چه می پرسی از دوره ناتوانی متاعی که من رایگان دادم از کف تو گر میتوانی مده رایگانی
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم عمری که بی حضور صراحی و جام رفت