گلی از گلستان سعدی
درویشی مجرد به گوشه صحرا نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیواناند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد، ساطان روی [...]