Archive for اسفند, ۱۳۸۹



گلی از گلستان سعدی

Published on ۸:۲۵ ب.ظ

درویشی مجرد به گوشه صحرا نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد، ‌ساطان روی [...]


نفسم گرفت

Published on ۸:۵۲ ب.ظ

نفسم گرفت از این شب، در این حصار بشکن در این حصار جادویی روزگار بشکن چو شقایق از دل سنگ، برآر رایت خون به جنون، صلابت صخره کوهسار بشکن تو که ترجمان صبحی، به ترنّم و ترانه لب زخم دیده بگشا ، صف انتظار بشکن «سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟» تو خود آفتاب [...]


گفت و گو

Published on ۵:۴۷ ب.ظ

پیر خرد یک نفس آسوده بود خلوت فرموده بود کودک دل رفت و دو زانو نشست مست مست گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟ گفت: هست گفت: که ای خسته ترین رهنورد سوخته و ساخته گرم و سرد بر رخت از گردش ایام گرد چیست برازنده بالای مرد؟ گفت: درد گفت: چه بود ای همه [...]


فیض

Published on ۹:۳۲ ب.ظ

«فیض وقتی افاضه می‌شود هیولانی است» این یعنی چه؟